من مرگ را باور نمی کنم!
به آیدا و احمد شاملو
من مرگ را باوز نمی کنم
چنان که زندگی مرا
(باور نکرد)
به سر انگشتی
(حتی)
آغاز را اتفاقی ساده خواندند
در فاصله ی میان شهوت و عادات ناگزیر
و پایان
جبری که تقدیر امر میکرد.
زندگی افسوس
تداومی ابلهانه بود
به جرم حراس از مرگ مخیر
دریغا که عسق و انسان را تسلیتی سزاست
این محبسیان تزئینی در سلول واژه
این نا متبلوران بی حدوث میرا را.
تا تولد عشق و انسان
تا آزادی
تا ماشه ی واپسین
من مرگ را باور نمیکنم
چنان که زندگی را
باور نکرده ام
هنوز...!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 7:51 توسط NIRVANA
|