دعا...
آخر روزی می رسد که گامهای کهنه اش
پاره ساز پیوند ها شود
آخر فصلی می رسدکه روز آمدنش
پلاس شبهای با هم بودنمان را ویران کند
باید باور کرد که...
رفتن فاصله است
ماندن خاطره
بودن حادثه...!
آخر به که بگویم؟
به رقص چه واژه ای؟
به ناله ی چه سازی؟
به نوای چه شعری؟
امروز رفت
فردا نیز میرود
فرداها آمدند
دیروزها رفتند...
و هیچ خاطره ای از آن نماند...
***
دوری ها در پی آشنایی ها
و خاطره ترسیم محبت و نشان بر پیوستگی که گذشت
و شاید وقتش رسیده که باور کنیم
فصلش رسیده که مرهم شویم
طلوعش رسیده و روزش آمده...
دیگر فرصتی نداریم...
دست به دست هم دهیم
دلهایمان را یکی کنیم
بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم
در کنار هم
زیر باران عشقی که ابر بهاریش را خود ساختیم
شادمانه قدم زنیم
و بدانیم
که نگاه های عاشقان هنوز مرطوب عشق محبوبانند
حتی با رفتنمان نیز یکدیگر را فراموش نکنیم
بیایید چنین کنیم...
آمین
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۴ ساعت 1:43 توسط NIRVANA
|